تبليغاتX
.::چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم::.

.::چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم::.

...یه کلبه عاشقونه واسه هرکسی که عشق واقعی داره...

1- جلوی گریه خود را نگیرید و گه گاهی گریه كنید.

2- دست كم روزی 15 دقیقه را در سكوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود

و نیز چیزهایی كه دارید فكر كنید. سكوت عصاره‌ ی آرامش است، با زور

نمی‌ توان آن را ایجاد كرد، باید زمانی كه فرا رسید آن را بپذیرید. اگر برایتان

امکان دارد دست كم روزی یك ساعت، تنها به اتاقی بروید و در را به روی خود ببندید.

3- افراد آرام به خود می ‌گویند كه برای تغییر گذشته كاری نمی ‌توان كرد،

آنگاه از فكر ادامه زندگی لذت می ‌برند.

4- وقتی احساس می ‌كنید كه سرتان پر از فكرهای جور و واجور است

و جای خالی در آن نیست، با قدم زدن، آنها را پاك كنید.

5- اگر نتوانید كسی را ببخشید، افكار خشمگین‌ تان شما را برای

همیشه با این افراد مرتبط خواهد كرد. شاد كردن دیگران، باعث آرامش

می ‌شود.

6- آرامش را از كودكان بیاموزید، ببینید كه چگونه در همان لحظه‌ ای

كه هستند، زندگی می‌ كنند و لذت می ‌برند.

7- از همان كه هستید راضی باشید، در این صورت احساس آرامش

بیشتری می‌ كنید.

8- هرچه اكسیژن بیشتری به شما برسد، آرام‌ تر خواهید شد، خوب

است در محل كار و زندگی خود گیاهی نگه دارید.

9- مهم نیست كه با شما مؤدبانه برخورد كنند یا نه، برخورد مؤدبانه‌ ی

شما، باعث ایجاد آرامی و احساس خوبی در شما خواهد شد.

10- سرعت حركت شما با احساستان رابطه‌ ای مستقیم دارد، آرام

راه بروید و حركات بدن خود را آرام ‌تر كنید، طولی نمی‌ كشد كه آرام

خواهید شد. گاهی می ‌توانید برای رسیدن به آرامش، دراز بكشید،

عضلات خود را شل كنید و به هیچ چیز فكر نكنید.

11- با حركات آرام و صحبت كردن شمرده، احساس آرامش را به جمع

منتقل كنید. آیا تا به حال فرد آرامی را دیدید كه با صدای بلند صحبت كند؟

12- با شوخ طبعی به آرامش خود كمك كنید.

13- راحتی، یكی از عناصر مهم آرامش است، مثل دمای مناسب

، صندلی راحت و لباس و كفش راحت

• هر چند وقت یك بار ساعتتان را کنار بگذارید و خود را از فشار زمان نجات دهید.

• در آوردن كفش‌ها به كاهش فشار عصبی كمك می‌كند.

• فشردن یك توپ كوچك، تنش‌های عصبی‌ را كه در انگشتان و

دست‌های شما متمركز شده‌اند، خالی می ‌كند.

• لباس‌های گشاد و راحت، باعث ایجاد راحتی و احساس آرامش می‌ شود.

14- لحظه‌ های زیبای زندگیتان را بنویسید و از آنها عكس و فیلم بگیرید،

سپس بیشتر وقت‌ها آنها را به یاد آورید و درباره‌ شان فكر كنید و لذت ببرید.

15- هوای دریا، آب شور و صدای امواج، همگی باعث آرامش می ‌شوند،

مسافرت به سواحل دریا را فراموش نكنید. تماشای ماهی‌ ها مثل خیره

شدن به دریا، در شما ایجاد آرامش می ‌كند، زیرا ماهی‌ها آرام شنا

می ‌كنند و آرام تنفس می‌ كنند.

16- آهسته غذا خوردن و جویدن، باعث تجدید قوای فكری و احساس آرامش

خواهد شد.

17- برای تأثیر بیشتر و رسیدن به آرامش، در خود متمركز شوید و آرام نفس بكشید.

18- تمرین كنید كه آرامتر از حد معمول صحبت كنید، این كار خود به خود ضربان

 قلب و تنفستان را كم می‌ كند و به شما اجازه می‌دهد، ذهن و فكرتان

را از بسیاری مسائل پاك كنید.

19- اگر به عقاید مذهبی و معنوی پایبند باشید، به یكی از با افتخارترین

روش‌های رسیدن به آرامش خاطر رسیده ‌اید، آنگاه می‌ توانید بگویید،

الا بذكر الله تطمئن القلوب . اگر از خدا دور افتاده‌اید، اكنون زمان آشتی

است. داشتن یك تكیه‌ گاه معنوی در حد تعادل موجب آرامش می ‌شود.

20- احساسات و مشكلات  خود را به دیگران بگویید و آرامش بیشتری

 احساس كنید.

21- یكی از مهمترین مهارت‌ها در آرام بودن، فكر نكردن به مسائل كوچك

 است، دومین مهارت، كوچك شمردن تمام مسایل است.

22- شاد كردن دیگران، موجب آرامش می‌ شود. نمی ‌دانید چه لذتی دارد

پول رستوران امشب را با توافق سایرین به یك كارتن خواب هدیه دهید.

 قدردانی كنید. دیگران را برای لطف كردن به خود تحت فشار قرار ندهید،

لطف كه وظیفه نیست!

23- اگر می‌ دانستید كه : «سیگار كشیدن + ورزش نكردن =

 ا سترس ، اضطراب  و حذف آرامش»، هرگز سیگار نمی‌ كشیدید

 و ورزش  كردن را به تعویق نمی‌ انداختید.

. برگرفته از وبلاگ http://javanbemanid.blogfa.com/

+نوشته شده در هفدهم مرداد 1388ساعت23:19توسط سحر & نیلوفر | |

  دوست داشتن  می خوام بدونی اسمت همـیشه رو لبامه دوست داشتن

  دوست داشتن    می خوام بدونی چـشمـات آیینه ی نـگامه دوست داشتن

    دوست داشتن  می خوام بدونی قلـبم واسـه تـو بی قرارهدوست داشتن

    دوست داشتن  می خوام بدونی شـعرام ترانه ی چـشـاته دوست داشتن

  دوست داشتن     می خوام بدونی بی تو اشکم داره میباره دوست داشتن

   دوست داشتن    می خوام بدونی دسـتات پـنـاه این خـراب دوست داشتن

  دوست داشتن     می خوام بدونی لبهام تشنه بوسـه هات دوست داشتن

   دوست داشتن   می خوام بدونی خورشید پیش توچو ماهه دوست داشتن

+نوشته شده در بیست و ششم تیر 1388ساعت21:48توسط سحر & نیلوفر | |

عشق يعني خاطرات بي غبار

 
دفتري از شعر و از عطر بهار


عشق يعني يك تمنا , يك نياز


زمزمه از عاشقي با سوز و ساز


 
عشق يعني چشم خيس مست او


زير باران دست تو در دست او


عشق يعني ما ه تب از يك نگاه


غرق در گلبوسه تا وقت پگاه


عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق


گرمي دست تو در آغوش عشق


عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "


تا سحر از عاشقي با او بخوان


عشق يعني هر چه داري نيم كن


از برايش قلب خود تقديم كن 


و حرف من اين است


" آري....هنوز هم دوستت دارم...."

+نوشته شده در بیست و سوم تیر 1388ساعت18:25توسط سحر & نیلوفر | |

کاش می توانستم در روزهای نبودنت ، نفس کشیدن را بر خود حرام کنم و نبینم این روزهایی را که آرزوی زودتر گذشتنش را می کنم !

و آنگاه بود که باز هم طعم لذت بخش زنده شدن با گرمای وجودت را حس می کردم .
چه حس آشنایی ! و چه تنهایی آزار دهنده ای .... !!
این اولین دلتنگی هایی نیست که لحظه به لحظه اش را با امید به « آینده ای نامعلوم » سر می کنم .
تا کنون سرنوشتی برایم رقم خورده است که  دلتنگی را پُر رنگ می نویسد  ، با همان شیرینی ها و تلخی هایش.
نمی دانم ادامهء رشته ی این نوشته را با « کاش می شد » ها ادامه دهم یا با احساسات غریب و آشنایم .
« کاش می شد » هایی که نوشتنش برای دل ِ تنگم و فکر تشنه ام آسان است و یا احساساتی که « تو » با غریبه هایش هم آشنایی .
اما براستی کاش میشد که بودی ، تا آغوش مهربانت را بر زخم ِ نمک خورده ی دلتنگی هایم مرهم کنم ...
و یا ای کاش بودی تا دیگر دلتنگ نبودن هایت نباشم .
ای کاش ..... !!!

+نوشته شده در بیست و هشتم فروردین 1388ساعت15:11توسط سحر & نیلوفر | |

آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست .
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی .
آموخته ام .... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد .
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است .
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت .
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام .... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است .
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند .
آموخته ام .... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم .
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم .
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم .
آموخته ام .... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام ... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .
آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم .

+نوشته شده در بیست و هفتم فروردین 1388ساعت22:24توسط سحر & نیلوفر | |

حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.
اي! دريغ و حسرت هميشگی
نا گهان چقدر زود دير می شود...

magmagf is offline  

+نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1387ساعت22:29توسط سحر & نیلوفر | |

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشنی نمی کند.

* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید.

* ما خلیفۀ خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.

* آنکه  خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

* خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.

* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.

* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.

* به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.

* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟

* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.

* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

نظرات غیر فعال است .

+نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1387ساعت17:13توسط سحر & نیلوفر | |

دستشو طرفم دراز كرد،صدايم كرد،شوخي كرد،معذرت خواست،خنديد،سر به سرم گذاشت.گفت:بابا بي خيال!دنيا دو روزه...سخت نگير،آشتي؟

گلفروش دوره گرد در خيابان مي چرخيد.وسط خيايان دويد و يك شاخه گل برايم خريد.خنده ام گرفت.خواستم بگويم،باشه آشتي...اما يك موتور سوار خودش و گل زيبايش را روي زمين پرپر كرد.

سال ها مي گذرد و من از يادآوري آن روز شوم مي سوزم.

+نوشته شده در بیست و دوم اسفند 1387ساعت16:31توسط سحر & نیلوفر | |

مي خوام برات بميرم شايد آه باوركني

نمي خوام از آسمون چيزي برات بيارم ... عكستو رو قله ي هيماليا بذارم

نمي خوام از پشت ابر ماهو واست بچينم ... فقط تو خواب و رؤيا تو باشي در كنارم

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من نمي خوام تو رويام سوار ابرا بشم ... تو آرزوي كالم باز با تو تنها بشم

من نمي خوام كه با شعر حرفمو گفته باشم ... توي خيالم واسه تو شب يلدا باشم

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من نمي خوام فكر كني كه عاشقيم يه حرفه ... يه كم اگه نباشي آب مي شه ، مثل برفه

دلم مي خواد بدوني دلم مث يه درياس ... به وسعت نگاهت ، عميق و خيس و ژرفه

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من نمي خوام بگم كه چشات خود ستارس ... چشات اگه نباشه ستاره بي اشارس

من نمي خوام رو كاغذ فقط نوشته باشم ... ديدن روي ماهت تولد دوبارس

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من نمي خوام بگم كه صد بار واسه تو مردم ... قد تموم دنيا عاشق و دلسپردم

مي خوام خودت حس كني بدون طعم حرفت ... چه قدر تو قحطي نور ، لحظه ها رو شمردم

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من نمي خوام بهار شه ، من عاشق پاييزم ... پاييز مي شه عاشق تر واسه تو اشك مي ريزم

من نمي خوام عاشقيم مثل بقيه باشه ... فقط بگم فدات شم ،فقط بگم عزيزم

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من نمي خوام با چشمام بهت بگم ديوونم ... من دوس دارم بگي كه ، نگو ، خودم مي دونم

من نمي خوام آخر قصه مونو بدوني ... من نمي خوام زبوني بگم پيشت مي مونم

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


نمي خوام از اون بالا ماهو برات بدزدم ... يا كه نشونت بدم عاشقيمو با غصم

من نمي خوام كه دنيا فقط تو رؤيا باشه ... از گلاي ارآيده قصري برات بسازم

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من نمي خوام داشتنت ،واسه من آسون بشه ... نعمت با تو بودن ، اينجا فراوون بشه

من نمي خوام با خودت ، بگي آه نه محاله ...مريم عاشق من ، شبيه مجنون بشه

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات ، مرگو آسونتر كني


من نمي خوام بگم كه بباري بارون مياد ... به خاطر تو چشم گلاي رز خون مياد

من نمي خوام فكر كني حرفاي عاشقونم ... همين جور آسون مي ره ، همين جور آسون مياد

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من نمي خوام كه كوه و بشكافمش با تيشه ... پر سياوشونو ببرمش با ريشه

من نمي خوام تو نامه يه قولي داده باشم ... آه مي مونم آنارت حتي پس از هميشه

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


نمي خوام اين نوشته ، كارا رو بدتر كنه ... پلكاتو سنگين آنه ، اون چشاتو تر كنه

من نمي خوام با حرفام يه وقت دلت بلرزه ... آتيش تصميممو رنگ خاكستر كنه

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من نمي خوام بگي نه ، مي خوام برات بميرم ... براي اولين بار اجازه نگيرم

من نمي خوام فكر آني ، رها مي شم با مردن ... مرگ منم مي گه كه صيد توام اسيرم

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


ديگه دارم مي ميرم ببين چشامو بستم ... به عشق مردن برات ، تو انتظار نشستم

من نمي خوام كه قلبي براي من بشكنه ... من نمي خوام بشكني ، من واسه تو شكستم

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من واسه ي تو مردم ، اين حرف آخرينه ... دوس ندارم به جز تو ، كسي اينو ببينه

تو توي آسمون باش ، اين جاها جاي تو نيست ... تو قلب آسموني ، اينجا زير زمينه

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني


من نمي خوام گل برام بياريي پرپر كني ... اين شعر آخريمو يه وقت از بر كني

بقيه روزاي طلايي عمر تو ... يه وقت خدا نكرده با سرزنش سر كني

مي خوام برات بميرم شايد كه باور كني ... شايد با برق چشمات مرگو آسونتر كني

 


 

رقص ماه


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 

 


 


 


 


 


 


 


 

+نوشته شده در هجدهم اسفند 1387ساعت15:3توسط سحر & نیلوفر | |

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود،فضيلت ها وتباهي ها در همه جا شناور بودند،آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند.
روزي همه فضايل وتباهي ها دور هم حمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت:"بياييد يک بازي بکنيم مثلا قايم باشک"همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من
چشم مي گذارم من چشم مي گذارم.و از آنجايي که هيچ کس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبالِ آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن..يک..دو..سه..
همه رفتند تا همه جايي پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخِ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.
اصالت در ميانِ ابرها مخفي گشت.
هوس به مرکزِ زمين رفت.
طمع داخلِ کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد.
و ديوانگي مشغولِ شمردن بود،هفتاد و نه...هشتاد..هشتاد ويک همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد.و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردنِ عشق مشکل است. در همين حال ديوانگي به پايانِ شمارش ميرسيد.
نودوپنج..نودوشش..نودوهفت.
هنگامي که ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بينِ يک بوته
گلِ رز پنهان شد.ديوانگي فرياد زد دارم ميام.و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود،زيرا تنبلي،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخِ ماه آويزان بود.
دروغ تهِ درياچه،هوس در مرکزِ زمين ،يکي يکي همه را پيدا کرد به جز عشق.او از يافتنِ عشق،نااميد شده بود.
حسادت در گوشهايش زمزمه کرد،تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشتِ بوته گل رز است.
ديوانگي شاخه چنگک مانندي را از دزخت کند و با شدت و هيجانِ زياد آن را در بوته گلِ رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدايِ ناله اي متوقف شد.عشق از پشتِ بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميانِ انگشتانش قطراتِ خون بيرون مي زد.شاخه ها به چشمانِ عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند.او کور شده
بود.
ديوانگي گفت:"من چه کردم من چه کردم،چگونه مي توانم تو را درمان کنم.عشق پاسخ داد:
"تو نمي تواني مرا درمان کني اما اگر مي خواهي کاري بکني،راهنمايِ من شو."
و اينگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کنارِ اوست.

+نوشته شده در هفدهم اسفند 1387ساعت16:38توسط سحر & نیلوفر | |